بازیِ نسیم و نور و چنار

خرید بک لینک
تاریخ آخرین پست اینجا رو میبینم. بیش از دو ماه است که اینجا بهروز نشده است. اولش بهخاطر سرشلوغیها بود. البته که هنوز هم سرم شلوغ است؛ اما خب زندگی ماهرانه توانسته شکل جدیدش را به خورد من بدهد. و همینطور توانسته کمکم جایی باز کند برای نوشتن. مینیمالنویسی. اما کجا؟ در فضای جدیدی که مدتها در برابرش مقاومت کرده بودم. اینستاگرام. چرا آنجا؟ چون آنجا اقتضایش مینیمالنویسی است و شکل زندگی جدیدم مینیمالنویسی را بیشتر خوش میآید. چون نوشتن در مترو و اتوبوس و سر کلاس و... با گوشی بسیار راحتتر از نوشتن پشت لپ تاپ و بالا و پایین کردن فونت و سایز و... است. چون نوشتن از احوالات تقریبا آنی راحتتر از بسط دادن افکار است. چون گاهی یک عکس میتواند خیلی از ناگفتهها را گفته کند و در بیشتر نوشتن به تو تخفیف دهد. چون آنجا را برای حضور دوستان و نزدیکانی که دوست میدارمشان، دوست میدارم و حتی این ارتباط نحیف اینستاگرامی هم از سمتشان برایم ارزشمند و دوستداشتنی است. دلم برای اینجا تنگ شده است؟ نه زیاد! نمیتوانم ادای بعضیها را دربیاورم که وبلاگنویسی چیز دیگری است و هیچ جا وبلاگ نمیشود و برگردیم به خویشتن خویش و... از این مدل حرفها. فعلا فضای مذکور نیازهایم را برآورده میکند. فعلا دلم برای اینجا نوشتن تنگ نشده؛ اما برای بعضی از خوانندههای اینجا چرا! دلتنگم. برای همین آمدم که ب بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت: 16:43

و یقول الله تعالی: أنا جَلیسُ مَن جالَسَنی وَ مُطیعُ مَن أَطاعَنی و غافِرُ مَن استَغفَرَنی، ألشَّهرُ شَهری وَ العَبدُ عَبدی وَ الرَّحمَةُ رَحمَتی فَمَن دَعانی فی هذَا الشَّهرِ أجَبتُهُ وَ مَن سَأَلَنی أعطَیتُهُ وَ مَن استَهدانی هَدَیتُهُ وَ جَعَلتُ هذَا الشَّهرَ حبلاً بَینی وَ بَینَ عِبادی فَ بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 263 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

حدودا یک ساعت و نیم مونده بود به تحویل سال که رسیدم خونه؛ با کفش و شلوار و چادر گلی. اصلا حواسم نبود که پلهها رو با کفش گلیم به چه روزی درآوردم. وقتی مامان و بابا از بیرون اومدن و مامان شروع کرد به غرغر کردن، تازه فهمیدم چه کار کردم. دستۀ شببوها و کاکتوس بزرگ و گلدونش رو بردم بالکن. کاکتوس کوچیک بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 250 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

از پریشب که رفتم سراغ مفاتیح و دل تو دلم نبود که دوباره ماه رجب داره میاد و ذکر یا مَن اَرجُوهُ لِکُلِّ خَیر صوت مساجد میشه بعد از نمازها و آهنگ دل من و خیلیهای دیگه در هر لحظهای از زندگی که دلمون از روزنههای کوچک هم خالی میشه، قسمتی از دعا ذهنم را یک جور و دلم را جور دیگری دچار خودش کرد: اَعط بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 236 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

مدرسه گفته بود برای ایام تعطیلاتِ عید تکلیف بدهم. وقتی این «باید» را شنیدم ذهنم رفت و رفت تا خودش را رساند به دوران مدرسهام و ایام عیدش. من، امین-پسرِ عمو سومی- و آزاده-دخترِ عمو اولی- هر سه با هم مدرسه را شروع کردیم و مقطع تحصیلیمان یکی بود. روزهای آخر تعطیلات عید که میشد، شبها تا دیروقت سه بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 254 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

گفت: «بزرگترین بدبختی من میدونی چیه؟»ترسیده بودم. غمگین شده بودم. با خود واگویه میکردم: «بدبختی؟ بزرگترین بدبختی؟ چرا؟» واژهاش هم دل آدمی را میلرزاند، چه رسد به اینکه عزیزی خود را صاحبش بداند. همچنین آدمی غمگین میشود زمانی که برای عزیزی حضور داشته باشد و او بدبختی را کلام کند. نگذاشته بود د بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 206 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

صفحه بندی